فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

197

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

البَوَاح - [ بوح ] : نمايان و آشكار ؛ « فَعَلَهُ بَوَاحاً » : آن كار را آشكار كرد . البَوَار - [ بور ] : مص ، كساد ، ركود ، نابودى ؛ « دَارُ الْبَوَارِ » : دوزخ . البَوَّاريّ - فروشنده‌ى بوريا . - اين واژه فارسى است - البَوازِغ - من النجوم : ستاره‌هاى برآمده و روشن البَوَاسِق - جمع ( الْبَاسِقَة ) است ؛ « بَوَاسِقُ السَّحَابِ » : آغاز ابر شدن هوا . البَواطِن - جمع ( الْبَاطِن ) است « بَوَاطِنُ الامور » : باطن امرها و كارها ، - « بَوَاطِنُ الأرضِ » : غارها و رخنه‌ها و شكافها در زير زمين . البَوَّاق - ( مو ) : بوقزن ، آنكه در بوق مىدمد . البَوَاكِر - جمع ( الْبَاكِرَةُ ) است ، عشوه گران برتر . البُوَال - ( طب ) : بيماري ادرار و پيشاب بسيار و پيوسته ، ديابت . البُوَان - ج أَبْوِنة و بُون و بُوَن : ستون برافراشته كه چادر را بر روى آن نصب كنند . البِوَان - مترادف ( الْبُوَان ) است . البَوَانِي - [ بني ] ( ع ) : استخوانهاى سينه ، دست و پاى شتر ؛ « بَوَانِي الْبَيْتِ » : ستونهاى خانه ؛ « بَنَى الْبَيْتَ عَلَى بَوَانِيهِ » : خانه را بر روى ستونهايش بنا كرد و ساخت . بَوَّأَ - تَبْوِيئاً و تَبْوِئَةً [ بوأ ] الرمحَ نحوَه : نيزه را به سوى او راست و استوار كرد ، - هُ وَلَهُ مَنْزِلًا : براى او خانه‌اى آماده كرد و او را سكونت داد ، الْمَكَانَ : به آن مكان درآمد . بَوَّبَ - تَبْوِيباً الكتابَ : كتاب را به بابها تقسيم كرد . البُوبِلِين - پارچه‌ايست كه از ابريشم و پشم بافته مىشود . پوپلين . البُوت - ( ن ) : درختى است از رسته‌ى ورديّات بسان زالزالك ، داراى برگهاى ريز و شكوفه‌هاى سفيد يا گلى رنگ و در مناطق معتدل كاشت مىشود . البُوتَاس - ( ك ) : پوتاس ، جسمى است جامد و سفيد مكنده‌ى نم است و در آب به آسانى ذوب مىشود ، - و در اصطلاح متداول به معناى كاربنات پوتاسيوم است كه در امور پاكيزگى و نظافت به كار مىرود . البُوتَاسْيُوم - ( ك ) : پوتاسيوم ، جسمى است ساده و سفيد رنگ نقره‌اى و نرم . اين ماده در بسيارى از تركيبات به كار مىرود و از املاح آن كود ساخته مىشود . البُوتَان - ( ك ) : گاز بوتان كه در سوخت از آن استفاده مىشود . البُوتَقَة - بوته‌ى گداختن فلزات . - اين واژه فارسى است - البَوْحى - افتادِگان بر روى زمين ؛ « تَرَكَهُم بَوْحَى » : آنها را افتاده بر زمين رها كرد . البُودْرَة - پودر ، گردى است كه معمولًا زنان در آرايش به كار مىبرند . البُودَقة - مترادف ( البُوتَقَةُ ) است . بَوَّرَ - تَبْوِيراً [ بور ] الارضَ : زمين را بى كشت و باير كرد . البُور - للمفرد و الجمع [ بور ] : زمين كه در آن كشت نشده باشد ، تباه و نابود شده ، آنكه در او خيرى نباشد ؛ « امْرَأةٌ بُورٌ و قومٌ بُورٌ » : زنى بى خير و قومى بى خبر و بى فايده . البورجُوَازِيَّة - طبقه‌ى مردم متوسطِ جامعه كه شامل كارگران و كارمندان و توانگران و سرمايه‌داران مىباشد . اين گروه از مردم معمولًا از نظر فراخى و دخل و خرج در يك سطح زندگى مىكنند . - اين واژه فرانسه است - البُورْصَة - بورس ، مجتمع بازرگانان و نمايندگان بانكها و پيشه‌وران و اصناف بازاريان براى تجارت و مضاربه و خريد و فروش . - اين واژه ايتاليائى است - البُورَق - ( ك ) : بوره ، بوره‌ى ارمنى . گويند كه از نمك قويتر است ولى سفت نمىشود . ( اين واژه فارسى است و بنا بقولى يونانى است ) . بُورِكَ - [ برك ] فيكَ : اين تعبير براى دعا نيست و بلكه براى جواب رد به سئوال كننده است ، به معناى ( خدا بدهد ، برو روزيت را از جاى ديگر بخواه و مانند آن ) مىباشد . البُوري - بوق . - اين واژه تركى است - البُورِيّ - ج بَوَارِيّ ( ح ) : گونه‌اى ماهى كه از رودخانه بدست مىآيد - اين واژه فارسى است - البُورِيَّة - حصير بوريا ، فرش بوريا . بَوَّزَ - تَبْوِيزاً فلانٌ : فلانى اخم كرد و ترش روى شد . اين واژه در زبان متداول رايج است . البُوز - پوزه كه معمولًا بر پوزه‌ى خوك اطلاق مىشود . اين واژه در زبان متداول رايج است ، - ( ط ) : گونه‌اى شيرينى كه از شير و شكر يخ زده تهيه مىشود . اين واژه فارسى به معناى يخ زده است . البُوزَة - ( ط ) : مترادف ( البُوز ) است به معناى پوزه . - اين واژه فارسى است - البُوسْطَة - پُست كه نام ديگر آن ( الْبَريد ) است . - اين واژه ايتاليائى است - البُوسِير - ج بَوَاسِير ( طب ) : مترادف ( الْبَاسُور ) به معناى بيمارى بواسير است . البَوْش - مطلق دام و ستور . - اين واژه در زبان متداول رايج است - البُوصَة - ج بُوصَات : مقياس قديمى براى طول است كه با 27 ميليمتر مساوى است . البُوصُلَة - قطبنما ، نام ديگر آن ( الْحُكّ ) است . - اين واژه ايتاليائى است - البُوط - گونه‌اى كفش ساقه بلند است ، پوتين . - اين واژه فرانسه است - البُوظَة - گونه‌اى بستنى است كه از شير و شكر و مواد ديگر تهيه مىشود . البُوع - [ بوع ] : مترادف ( الْبَاع ) است ، - ( ع ا ) : استخوانى كه زير انگشت ابهام پاست ؛ « لَا يَعْرِفُ كُوعَهُ مِنْ بُوعِهِ » : اين مثل درباره‌ى جهل كامل زده مىشود . البَوْع - مترادف ( الْبَاع ) است . البُوغَاز - ج بَوَاغِيز : تنگه ، آبى كه در ميان دو خشكى قرار دارد و دريا را به هم وصل مىكند . - اين واژه تركى است - البُوغَنْفيلية - ( ن ) : گياهى است از رسته‌ى